به وبلاگ علی شهریور خوش آمدید ...

موسیقی که با تو شنیدم
موسیقی
دیگری بود
و
خونی که در
شریانهای
ما جریان داشت
خونی
دیگر
و شادمانی نابی که چشیدیم
حقیقت داشت
اگر
باید به خاطر آن
از
پروردگارم تشکر کنم
تشکر می‌کنم
پیش از آنکه
دیر شود
پیش از ‌آنکه سکوت شود.

_ادام زاگایفسکی _

۲۷ فروردين ۰۰ ، ۱۶:۲۴
ادمین

پشت این نقاب

جسم نیست

یه ایده ست

و ایده ها
ضد گلوله هستند ...

۲۴ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۰۹
ادمین


مقصد همیشه

جایی
در انتهای مسیر نیست

مقصد گاهی لذت بردن از

خود مسیری ست که طی میکنیم ...

۲۲ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۴۴
ادمین


اگه کسی قسمت تو باشه
دیگه
مهم نیست
ازت چقدر فاصله داره
هر جای این
جهان که باشه
دست سرنوشت
اونو به تو میرسونه ... ✍🏻

۲۰ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۲۴
ادمین

مرگ هرگز

دشوارتر از

تولد نیــست .


_اناتول فرانس_
----------------------------
پ. ن : همه ی انسانها یک بار در رحم مادر
انتقال از جهانی به جهان دیگرو تجربه میکنند
 فقط به یاد نمیارن !!

۱۹ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۱۹
ادمین



" نرمال " یه چیز نسبیه

چیزی که برای یه شیر

نرمال حساب میشه

واسه یه
اهو فاجعست !!

۱۸ فروردين ۰۰ ، ۱۱:۴۹
ادمین

چطوری سالی که نکوست

از
بهارش پیداست

ولی جوجه رو اخر
پاییز میشمرن !!؟

هان  ... !!؟

۱۷ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۱۵
ادمین


 

تو چیستی ؟!

که من از
موج

هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته

روی گردابم .. !! 


_فریدون مشیری_

۱۲ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۴۰
ادمین


 

مسیر تاریک و پُر از گرگ و پری

نباید داخل شد از هر دری

تو این بازی عشق

تو " غول مرحله ی اخری
" ... !! 

_علی شهریور _

۱۱ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۳۲
ادمین

علی شهریور
همیشه آدمی 
در یک
سکانس از
زندگی اش گیر میکند
و بعد دیگر
مهم نیست
که تا کجا پیش می رود
تا
هر جایی که برود
بازهم با یک چشم برهم زدن
برمیگردد به همان سکانس
همان سال
همان روز
همان ساعت
همان لحظه
... ❤️

۰۸ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۵۵
ادمین

یه افسانه ی یونانی هست که میگه :
چهره ی الان شما دقیقا شبیه
چهره ی
فردیه که
تو زندگی قبلیتون
عاشقش
بودین ...
-----------------------------

شاید یکی از دلایل عشق به خود همین باشه !!
🤔

۰۷ فروردين ۰۰ ، ۱۶:۵۲
ادمین

 

آن شب که تو در کنار مایی روزست

و آن روز که با تو می‌رود نوروزست


_سعدی _

۰۱ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۰۷
ادمین

مسیرمان تقریبا یکی بود
و
فرصت کوتاه
در
صندلی کنارش نشستم
شعر دلدادگی را برایش خواندم
و
جام جاودانگی را
از
نگاهش سر کشیدم
قبل از انکه قطار
در ایستگاه نزدیک خانه اش
توقف کند ...
 

_علی شهریور _

 

۲۹ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۴۸
ادمین

ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﮐﺎﻓﺮ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ
ﮔﻞ ﺁﻓﺘﺎﺑﮕﺮﺩﺍﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ را ﮐﻪ
به جای
آفتــــاب
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ... 

۲۷ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۳۶
ادمین

# آخرین_ چهارشنبه سوری_ قرن
گرامی باد.

۱۳۹۹/۱۲/۲۶

 

۲۶ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۱۳
ادمین

آتشی از عشق خود در ما زدی
تا بسوزی هم دل و هم جان ما
خوش بسوزان، ما در این آتش خوشیم
تیـــــزتر کن آتش سوزان ما ...

۲۶ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۱۳
ادمین


نامه‌ ای که نوشته‌ای
هرگز
نگرانم نمی‌کند
گفته‌ای بعد از این
دوستم نخواهی داشت
اما نامه‌ات
چرا این‌ قدر طولانیست ؟!
تمیز نوشته‌ای
پشت و رو و دوازده برگ
این خودش یک
کتاب کوچک است !!
هیچکس برای خداحافظی
نامه‌ای چنین
مفصل نمی‌نویسد...


_هاینریش هاینه_
 

۲۵ اسفند ۹۹ ، ۱۹:۲۰
ادمین

در زمانهای خیلی دور 
ﻣﺮﺩﯼ با حالت ترس و توام با خوشحالی
به خانه ی خود برگشت و به زنش گفت :
در مسیر بازگشتم از سر کار در
میانه های جنگل
فرشته ای پیر در مقابل من ظاهر شد و گفت :
به خاطر
کارهای نیکی که در زندگی انجام داده ای
میتوانی فقط
یک ارزو از من بخواهی تا بر آورده اش کنم
و من از او یک روز
مهلت خواستم تا بیشتر فکر کنم
همسرش ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "ﻣﺎ سالهاست نمی توانیم
بچه دار شویم
ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ صاحب فرزندی شویم
ﻣﺮﺩ سپس ﭘﯿﺶ
ﻣﺎﺩﺭﺵ رفت ﻭ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ‌ ﻛﺮﺩ
ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ: "ﻣﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻫـﺴﺘﻢ
پسرم
ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ
ﻣﺮﺩ ﺍﺯ انجا ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﭘﺪﺭ ﺭﻓﺖ، ﭘﺪﺭﺵ ﺑﻪ ﺍو ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ
پول کمی دارم و به مردم ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻫﻜﺎﺭﻡ
ﺍﺯ ان ﻓـﺮﺷـﺘﻪ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻛﻦ
ﻣﺮﺩ آن شب ذره ای خواب به چشمانش نیامد
چون بسیار سردرگم بود ،نمی دانست باید
ارزوی
کدامشان را از آن فرشته درخواست کند
که ناگهان
ایده ای به ذهنش رسید و راه چاره را پیدا کرد
و هنگام
طلوع افتاب ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟـﯽ به جنگل رفت
و وقتی
فرشته دوباره ظاهر شد به او گفت:
ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣـﺎﺩﺭﻡ ﺑﭽﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﻬﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃﻼ ﺑﺒﯿﻨﺪ

۲۴ اسفند ۹۹ ، ۱۴:۴۹
ادمین

روزی پسرِ جوانی بود که با ماشین قدیمی خود
هر روز مقابل درب خانه دختری می ایستاد
ولی
پا پیش نمی گذاشت
دخترک در ابتدا بی تفاوت بود ولی
کم کم به
بودنش عادت کرد و به او علاقه مند شد
برای او
عشق ، صداقت مهم تر از مادیات بود
و
مدام با خود فکر میکرد چگونه باید پدرش را راضی کند
بعد از مدتی برای او
سوال شد که چرا  پسر
همیشه جلوی خانه می ایستد و حرفش را نمی زند
روزی
مصمم شد و رفت تا حرف دل پسر را گوش کند
درب را باز کـــرد و به او گفت : چرا چند ماه است
دم درب خانه ما
می آیی ولی حرف دلت را نمی زنی ؟!!
پسر جوان کمی مکث کرد و گفت : دروغ چرا
مدتی است وای فای خانه ی شما را هک کردم 
و دارم
یک ضرب و پر فشار استفاده میکنم 
و
بدین شکل پسرک که اصلا تو این باغا نبود
این
داستان عاشقانه رو به فنا داد ...

۲۲ اسفند ۹۹ ، ۱۴:۴۳
ادمین

حریفم نیست
نه
دیوُ نه شیر و پلنگ
همه را میگذرانم ز تیغ ، به یک دم
ولی
کشته و بازنده ی این جنگ منم
که تو با لشکر چشمانت و ...من یک نفرم 💘

 

۱۸ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۰۰
ادمین

 دلم یک زمستان
سخت میخواهد
یک برف، یک کولاک
به
وسعت تاریخ
انقدر ببارد که
تمام راهها بسته شود
و
تو چاره ای جز
ماندن نداشته باشی
و
کنارم بمانی ...

۱۵ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۰۱
ادمین

عشق، تمام تاریخ زندگی یک زن

و فقط ، اپیزودی از زندگی یک مرد است ...

_مادام دو استائل_

 

۱۵ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۴۱
ادمین

روزی یه اسب آبی
با سرعت ار جنگل میگریخت                                                                        
دلیلش را
پرسیدند
گفت: شیر دستور داده
تا
گردن همه زرافه ها را بزنند
گفتند: تو که زرافه نیستی !!
تو
اسب آبی هستی
چرا
نگرانی و فرار میکنی؟
گفت: بله من میدانم که اسب آبی هستم
ولی جناب
شیر ماموریت این کار
را به
عهده ی خری گذاشته است !!!

۰۹ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۱۵
ادمین

روزی مردی قمارباز برای تعیین مالیاتش
احضاریه ای از اداره ی مالیات دریافت کرد
فردای ان روز مرد قمار باز به انجا رفت
در انجا کارمند از او پرسید :
این
ثروت هنگفت رو از کجا بدست اورده ای ؟
مرد گفت : من تمام این ثروت را از
راه قمار بدست اوردم
کارمند گفت
محال است : این همه ثروت از راه قمار بدست اید
مرد قمارباز گفت : اگر مایل  باشید در یک نمایش کوچک
به شما نشان میدهم و ادامه داد
من حاظرم سر
1000 دلار با شما شرط ببندم
که چشم راست خود را با دندان گاز خواهم گرفت
کارمند گفت این
شدنی نیست من شرط میبندم
مرد
بلافاصله چشم راست خود را
که
مصنوعی بود در اورد و گاز گرفت
کارمند دهانش از شگفتی باز ماند و مرد قمار باز ادامه داد
حالا سر
2000 دلار حاضرم با شما شرط ببندم
که این بار
چشم چپ خود را با دندان گاز بگیرم
کارمند
با خود گفت امکان ندارد
آن یکی چشمش هم مصنوعی باشد
چرا که روی چشمهایش
عینک طبی دارد
و
با سرعت و بدون مشکل وارد اتاق شده
پس میتواند
ببیند، و شرط را قبول کرد
و مرد این بار دندانهای مصنوعیش  را در اورد
و روی چشم چپش گذاشت و
گاز گرفت
کارمند به خاطر این که 3000 دلار باخته بود
بسیار
ناراحت و اشفته شد
مرد قمارباز گفت حالا می خواهم سر 6000 دلار
با شما شرط ببندم که کار سختتری انجام دهم
من
انتهای راهرو لیوانی کوچک قرار میدهم
و خود
این سوی میز می ایستم و به درون لیوان تف میکنم
کارمند گفت :
این را دیگر محال است بتوانی و قبول کرد
مرد پشت میز ایستاد و
به جای لیوان روی میز کارمند تف کرد
کارمند با خوشحالی فریاد زد میدانستم موفق نمی شوی
در این هنگام
وکیل اداره ان سوی اتاق با دو دست بر سر خود زد
کارمند پرسید اتفاقی افتاده است ؟
وکیل گفت صبح که می خواستم به اینجا بیایم
این مرد با من سر
80.000 دلار شرط بست
که
روی میز شما تف میکند و شما نه تنها نارحت نمیشوی
بلکه از این کار خوشحالم خواهی شد !!!

۰۱ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۲۴
ادمین

 ﻋﺸﻖ
ﺍﺗﻔﺎﻗﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ
ﮔﺎﻫﯽ
ﭘُﺮ ﺷﺘﺎﺏ
ﻣﺜﻞ ﮔﻠﻮﻟﻪﺍﯼ ﻧﺎﻏﺎﻓﻞ
ﮔﺎﻫﯽ
ﺁﺭﺍﻡ
ﻣﺜﻞ ِ ﻧﺸﺖ ِ ﮔﺎﺯ ﺩﺭ ﺷﺒﯽ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ !!
ﺩﺭ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ
ﻋﺸﻖ
ﺍﺗﻔﺎﻕ ِ ﮐُﺸﻨﺪﻩﺍﯼﺳﺖ
که می افتد ...

۲۶ بهمن ۹۹ ، ۰۰:۱۹
ادمین

روزی سرخ پوستی جوان بعد از مرگ پدربزرگش
رئیس قبیله شد ، سرخ پوستان از او پرسیدند
ایا زمستان سختی در پیش است ؟
رئیس جوان قبیله که نمی دانست چه بگوید گفت:
بروید و برای احتیاط ، هیزم کافی تهیه کنید

سپس پنهانی به سازمان هواشناسی زنگ زد :
ببخشید ایا امسال ، زمستان سردی در پیش است ؟

و پاسخ شنید : این طور به نظر میرسد
پس دستور داد که مقدار بیشتری هیزم جمع کنند
و بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ زد و پرسید:
ایا شما نظر قبلی خود را تایید میکنید ؟

و پاسخ شنید :  بله صد درصد
این بار دستور داد همه ی سرخپوستان چه مرد و چه زن
تمام توانشان را برای جمع اوری هیزم بیشتر به کار بگیرن

و دوباره با سازمان هواشناسی تماس گرفت :
آیا شما مطمئنید امسال زمستان سردی در پیش است ؟

و پاسخ شنید : جناب بگذارید این طور بگویم
سردترین زمستان تاریخ معاصر در راه است

او پرسید : از کجا میدانید ؟
و پاسخ شنید : چون سرخپوستان دارند
دیوانه وار ، هیزم جمع میکنند !!!

-----------------------------------------------------
پ.ن : گاهی این خود ما هستیم  که با شایعه پراکنی و
با روی اوردن غیر معمول به یک کالا و خرید بیشتر از نیاز 
باعث گران شدن اون کالا و دیگر کالا ها میشویم !!!



 

۲۱ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۵۵
ادمین

روزی کشاورزی در مزرعه خود
یک
غاز زخمی پیدا کرد
مرد با آنکه
کار زیادی داشت
دست از کار کشید
و غاز زخمی را
به خانه برد
ابتدا کمی
اب به او داد
سپس او را
کباب کرد
و با
کوکاکولای تگری، نوش جان کرد
و
بعد جلوی تلویزیون لم داد
متاسفانه
زمونه ی بدی شده
و
داستان ها همیشه بر اساس
انتظارات شما خاتمه نمیابد ...

۱۸ بهمن ۹۹ ، ۰۰:۳۰
ادمین

نسیمی که از موهای تو گذشت
همون طوفانی شد
که من باهاش
یه شهرو به هم ریختم ...
❣️

۱۳ بهمن ۹۹ ، ۱۴:۲۸
ادمین

بچه ها وقتی بزرگ میشن
دیگه از
هیولای خیالیِ زیر تختشون
نمیترسن !!
می دونی
چرا ؟
چون اونا دیگه می فهمن

هیولای واقعی در
درون خود ماست ...
 

۰۹ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۲۵
ادمین

امروزه علم ثابت کرده
قلب قویترین منبع میدان الکترومغناطیس در بدنه
حدودا
60 برابر قویتر از میدان الکترومغناطیس مغز
این به این معنیه که دیگران میتونن
انرژی قلب رو به خوبی دریافت کنن
و به همین
دلیله که ما
کنار کسایی که
دوستشان داریم
احساس آرامش می‌کنیم ...

۰۵ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۱۱
ادمین

 برف امشب
مرا به
گذشته برد
به خیابانی پر از
زمستان
با چراغ های کم نور
و دختری که مرا دلبرانه مینگریست ...
💛

۰۱ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۳۲
ادمین

تا حالا به خودت زنگ زدی؟
بگی
دیوانه چطوری؟
خبری از
خنده هایِ بلندت، صدایِ جیغِ رویِ اعصابت
دیوانه بازی هایت نیست.... !!
شده یک بار هم
دلت برایِ خودِ بیچاره ات تنگ شود...؟
یک بار
حواست باشد سرِ وقت بخندی ؟
هر هشت ثانیه یه
لبخند
بیا برایِ یک بار هم که شده
دیوانــه باشیم
موبایلمان را
برداریم
یک پیامِ کوتاه برایِ خودمان بفرستیم
و بگوییم دلم
برایت تنگ شده
پنجِ عصر جلویِ
پنجره باش
با یک
لیوان چای،دیرنکنی ها !!
راستی
شاملو فراموشت نشود
یک بار هم
به خــودمان
زنگ بزنیم
به این"من" هایِ فراموش شده یِ دلتنگ....

۳۰ دی ۹۹ ، ۱۵:۵۸
ادمین

هنگامی که در رستوران یا هتل هستید
اگر
شکر، یا شیر قهوه ی خود را
بیشتر از مقداری که در خانه مصرف می کردید
مصرف می کنید

اگر در جشن ها و سلف سرویس ها
تا حد انفجار میخورید
چون میدانید
شخص دیگری آن را حساب خواهد کرد

اگر در اماکن عمومی هستید
و مقدار زیادی
دستمال کاغذی، صابون یا عطر مجانی
استفاده می کنید، در حالی که در منزل خودتان این گونه نیستید

بدین معنا است که اگر شرایط اختلاس و فساد مالی کلان
برای شما فراهم شود ...
به
احتمال زیاد ، این کار را انجام خواهید داد !!


 

 

۲۷ دی ۹۹ ، ۱۵:۴۲
ادمین

زندگی مثل بازی کامپیوتریه
اگه تو مسیرت
با دشمنات رو به رو شدی
بدون راهو
درست رفتی  ...

۲۳ دی ۹۹ ، ۲۰:۴۹
ادمین

به دوستم زنگ زدم میگم :
این 2 میلیون مارو نمیخوای
بعد یه سال بدی؟!
میگه
داداش من از موقعی که عشقم ولم کرد
تصمیم گرفتم همه خاطرات بد گذشته رو فراموش کنم
دیگه کارو خرابش نکن ... 

😐 😐 😐

۱۹ دی ۹۹ ، ۱۹:۴۸
ادمین

در زمانهای دور
پادشاهی،
زنی زیبـا بنام ساغر داشت
که
آوازه ی زیباییش به همه جا رسیده بود
روزی
سلطان عزم سفر کرد
و بر
تن زن خود، لباسی سفید پوشاند
و امر کرد تا امدنم این جامه بر تنت بماند
سپس کاسه ای پر از
رنگ نیل به دلقک خود داد و گفت:
هر وقت همسرم مرتکب کاری
ناشایست یا خیانتی شد
بدون آنکه بفهمد یک
انگشت را با نیل رنگی کن و بر لباس او بزن
تا وقتی آمدم بدانم چقدر کار ناشایست انجام داده است
و بعد با لشکر خود به
سفر رفت ...

پس از مدتی سلطان به دلقک نامه نوشت که:
کاری نکند ساغر که ننگی باشد
بر جامه او ز نیل
رنگی باشد

دلقک هم در جواب نوشت:
گر ز آمدن سلطان درنگی باشد
چون باز آید ساغر
پلنگی باشد !!

۱۵ دی ۹۹ ، ۱۷:۵۹
ادمین

یه ضرب المثل ژاپنی میگه :

هیچوقت
لجبازی نکن

با کسی که

نقطه ضعفتو میدونه !! ... 
LOL
   

۱۱ دی ۹۹ ، ۱۵:۰۱
ادمین

اگه میخوای ادم خوبی نباش

ولی "
صادق " باش

مثل
همبرگری که روش نوشته

40%
گوشت ... 😎

۰۸ دی ۹۹ ، ۱۴:۱۸
ادمین

مردی که ماشینش را دزدیده بودند
بعد از چند ساعت اضطراب و نگرانی
آن را
تمیز و شسته شده جلوی خانه ی خود دید
و دزد،
نامه ای داخل پاکت برایش گذاشته بود :
ببخشید که مجبور شدم ماشین شما رو بدزدم
اخرای شب ،وقت
زایمان زنم بود و امکان گرفتن تاکسی نداشتم
برای
جبران ، چند عدد بلیط سینما برایتان تهیه کردم
تا با خانواده به
سینما بروید ، امیدوار در کنار هم
ساعات خوشی را سپری کنید و از دیدن فیلم لذت ببرید
مرد در حالی که
اشک در چشمانش جمع شده بود
لباسهایش را پوشید و
خانواده خود را به سینما برد
بعد از پایان فیلم به خانه برگشتند و
در را که باز کردند
ناگهان
برق از سرشان پرید !!!!!!!!
دزد تمام وسایل خانه شان رو برده بود ...

 

۰۴ دی ۹۹ ، ۱۴:۵۱
ادمین

یلدا کوتاه ترین شب سال میشود !!

گر تا
سپیده دم ، کنارم  بمانیُ  من 

محو تماشای
تو  باشم ...



😂  😂  😂

۳۰ آذر ۹۹ ، ۱۵:۲۴
ادمین

بی گدار به آب می زنند

گوزنی که تفنگ را
نمی شناسد

دختری که عشق را...

 

۲۶ آذر ۹۹ ، ۱۴:۵۸
ادمین

۲۳ آذر ۹۹ ، ۱۵:۳۲
ادمین

علی شهریور دلتنگی

خیابانیست پاییزی

که با خش خش هر برگ


خاطراتی را ، رو به روی من

زنده می کند...
🍁
 

Alishahrivar#

 

۲۱ آذر ۹۹ ، ۱۸:۱۲
ادمین

ali shahrivar gold
هیچ کس نمی تواند به تنهایی

از زیبایی ای که درک می کند

لذت ببرد 
   



_جبران خلیل جبران_

 Ali_shahrivar#

۱۸ آذر ۹۹ ، ۱۴:۲۵
ادمین

شب بود و دیر وقت
نور چراغ، باران را عیان میکرد
که بر سنگفرش می‌کوبید
درخیابان "
مچلزستین "
تو پیراهنِ سفید و سیاهی به تن داشتی
به نظرم پانزده ساله آمدی
در امتداد خیابان
راه می‌رفتی
جایی که
من هم از آن می‌گذشتم
اتومبیل‌ها می‌آمدند ترمز می‌کردند
و دوباره به
راه می‌افتادند
تو راه "
مووزه "  را ازم پرسیدی
کافه‌ایی که «فررِ» در آن می‌خواند
خواننده‌ی
شعر تو که صدایش
از رادیو شنیده می‌شد ، و من گفتم :
«
ریل ترام را بگیر و برو
خودبخود پیدایش می‌کنی»
و من چقدر
ساده و ابلهانه
گذاشتم که
تو بروی !!

رمکو _کامپرت

۱۵ آذر ۹۹ ، ۱۵:۳۵
ادمین

شما ساعت چند هستید؟!
من به وقت شیطنت هام ده صبحم
سر حال و آفتابی
حال خوب بعد از کره و مربای آلبالوی خانگی
با نان بربری ترد محله مان
که ختم میشود به یک استکان چای با عطر گل محمدی

به وقت جدیت اما دوازده ظهرم
به سختی و تیزی آفتابش
با یک جفت چشم تخس و نگاهی نفوذپذیر
با شدت هرچه تمام تر میتابم به آنچه که میخواهمش

کسل که باشم سه عصرم
اصلا بلاتکلیف بی حوصله
مثل دوچرخه ی سالم خاک خورده ی گوشه انبار
که بلا استفاده مانده و ساکن و ساکت
سکوت مشغله ی من است وقتی به وقت سه عصر باشم

به وقت بغض و دلخوری اما تنظیمم روی ساعت غروب
حال و هوایی نه چندان روشن و رو به تاریکی
با چشمهایی گرفته و تیره تر از همیشه هام
در این وقت میتوانم تنهاترین مرد قرن اخیر باشم شاید

اما تمام این ساعاتی که گفتم برای بهار و تابستان و زمستانند
پاییز فرق دارد !!

حالا تو بگو
تو چه ساعتی هستی ؟


متن : فاطمه بخشی

 

۱۲ آذر ۹۹ ، ۱۴:۰۴
ادمین

روزی گربه ای عاشق گنجشکی زیبا شد
اما
گنجشک همیشه طبق غریزه از دست او می‌گریخت
این تعقیب و گریز در اخر گنجشک را
خسته کرد
تا اینکه
روزی از بالای درخت به گربه پیغام داد:
که اگر میخواهی مرا
صاحب شوی
باید
دندانها و چنگالهایت را از ته بکنی
گربه ی دلداده که عقل و هوشش به کل
به باد رفته بود
این شرط را
قبول کرد و دندان‌ها و چنگالهایش را کشید
حالا که گنجشک دیگر
ترسی از او نداشت 
به
کنار او آمد و قهقه ای سر داد و گفت:
ای گربه ی
احمق ببین بخاطر من به چه روزی افتادی !!
الان خواهم رفت و به همه ی
موش هایی
که در این سالها عزادارشان کرده ای خواهم گفت
تا بیایند و به
حسابت برسند و دمار از روزگارت در بیاورند ...

۰۹ آذر ۹۹ ، ۱۶:۲۹
ادمین

شاید مجنونم
که هنوزم می خواهمت
مثل
ماهی رها در دریا
که خیالِ اکواریوم اتاقت
دیوانه اش کرده ...!!

۰۵ آذر ۹۹ ، ۱۵:۱۶
ادمین

هیاهوی دیوانگی را دوست دارم
متفاوت تر می شوی از خودِ همیشه ات
کمی هم پا به پای
بازیگوشی های نیمه پنهانِ ذهنت
سرخوشانه قدم میزنی
میگردی و حالِ خوش ذخیره می کنی
کوچه ها را لی لی کنان عبور می کنی
و بعد اندکی مکث، سوژه ی جذابی
پیدا می شود برای ثبت شدن در قابِ نگاهِ تو
باید گاهی از قالبِ خشک و یکنواخت معمول در آمد
عاشقانه تر به همه چیز نگاه کرد
با درخت حرف زد و گلها را نوازش کرد
کتابها را با عشق ورق زد و حسشان کرد
آسمان را جور دیگری دید
از تماشای یک کودک سرِ ذوق آمد
و با او کودکانه حرف زدن را تمرین کرد
گاهی باید خوشمزگی کرد
با چاشنیِ
دلبرانگی و میان وعده ای
از جنسِ دیوانگی ...

۰۱ آذر ۹۹ ، ۲۰:۰۸
ادمین


از کنارم که رد میشوی
عطر نارنگی میگیرد نفسم
چراغ اتاقت که
روشن میشود
نارنجی میشود شب من
و تو بکرترین منظره ای
مثل درخت
نارنگی که در پاییز
به بار نشسته باشد
پر از طراوت
پر از زیبایی
پر از احساس ...

 

۲۶ آبان ۹۹ ، ۱۵:۳۱
ادمین